تنهایی ...

31 مرداد 1398
نویسنده:  

احساس دلتنگي مي کردم. با خودم گفتم امروز هم از آن روزهاست که گُه  ميزند به اعصابم و پاچه ي دیگران را  ميگیرم .

 

به ایستگاه  رسیدم. دیر شده بود، برایم فرقي     نميکرد که کي به آن دخمه برسم.

شب قبل، تا دیر وقت بیدار بودم و به تنهایي ام فکر  ميکردم .بعد از رفتن مهدي تنها شده بودم، حسابي تنها. تا وقتي او بود خانه صفاي دیگري داشت. پدر و مادر طور دیگر و زندگیمان جور دیگری بود .

خب خدا خواسته بود، هفت سالي مي شد که فوت کرده بود ،فوت که نه، مرگ طبیعي نبود. براي نجات چند نفر که بر اثر تصادف در ماشین گیر کرده بودند ، رفته بود و پس از نجات آخرین نفر، ماشین آتش گرفته بود و جانش را  .....

مرگ مهدی را هیچ وقت دوست نداشتم براي کسي تعریف کنم، انگار آن شب برایم تداعي  ميشد. با گذشت ۷ سال هنوز خاطراتش زنده بود. پسري به مردي او و مردي به بزرگي او ندیده بودم. نه اینکه برادرم باشد، واقعاً بزرگ بود و سخاوت مند.

خیلي  وقتها آرزوي لحظه اي در خواب  با او بودن را  ميکردم ،اما بي انصاف آن را هم دریغ  ميکرد و من تنهاتر از قبل، خودم را احساس  میکردم. خیلی شب ها از خدا خواسته بودم ، ببینمش ،دلم  ميخواست چند کلامي با اوحرف بزنم و صدایش را بشنوم اما چیزي ندیدم و کلافگي اش مانده بود و بس...

اتوبوس ایستاده بود. رغبتي براي سوار شدن نداشتم، ایستادم .چند نفر مسافر سوار شدند و بعد من.  ته اتوبوس  کنار پنجره نشستم.  به محض نشستن ،پیرزني که صندلي روبرویي من نشسته بود،  گفت:«  صبح قشنگي است ، نگاهي به او انداختم. پیرزني خسته و بیمار به نظر مي رسید. با لبخندي جوابش را دادم.  گفت:« صبح قشنگي است، اما من که چیزي از این صبح  نميفهمم، سرگیجه دارم و باید  چشمهایم را ببندم.» توي دلم گفتم مثل من که حوصله دیدن همین قشنگي رو هم ندارم .

شروع به صحبت کرد.

 از حرف هایش فهمیدم که تنها زندگي مي کند. در 5۱ سالگي به عقد مردي درآمده که زنش فوت کرده بود و دو کودک یتیم او را سرپرستي کرده است.

 ميگفت:«  نميدانم چطور قبولش کردم . خودم هم نفهمیدم چطور بله گفتم. همه  خانوادهام ناراضي بودند،  ميگفتند زنِ مردِ زن مرده نشو، برات خواستگار پسر میاد،صبر کن ».

سکوت کردم،کلافه ام  ميکرد.....

اما انگار  چارهاي نبود باید همراه  ميشدم.  نميدانستم این  حرفها را که مي زند راست است یا دروغ، چرا که تا امروز شنیده بودم قدی ميها اجازه  نميدادند که دختر به راي خودش عمل کند.

 آنقدر درگیر حرف هایش شده بودم که ترافیک اول صبح را حس نمي کردم.

 ميگفت همسرش را در درگی ريهاي اول انقلاب از دست داده است و پس از آنکه فرزندان شوهرش را بزرگ کرده بود، آنها او را ترک کرده بودند .

با آنکه اول گفته بود سرگیجه دارد و باید  چشمهایش را  مي بست ،  چشمهایش از من بازتر بود و حرف مي زد .

 نميدانستم سرش گیج  ميرود یا نه؟! چیزي که نشان نمي داد .تنها در  خانهاي در حوالي شهرري زندگي  ميکرد، به علت فقر ، پول آب را نداده بود و سازمان آب ،آب  خانهاش را قطع کرده بود .

 ميگفت همسایه شان امروز رفته و اقدام کرده که شاید امشب آب را وصل کنند.  از حقوقي که  نميدانم از کجا مي گرفت آب معدني خریده بود و چند روزي مي شد که با آن سر  ميکرد. با دقت به  حرفهایش گوش کردم .

به مقصد که رسیدیم با عذرخواهي از او خداحافظي کردم و پیاده شدم. وقت پیاده شدن دو شکلات از کیفش درآورد و به من داد. آن موقع هیچ فکر  نميکردم که باز او را ببینم. چند روز بعد در همان خط که سوار اتوبوس  ميشدم دوباره آن خانم را دیدم. باز هم ته اتوبوس روي یکي از صندلی ها که روبروي هم قرار داشتند، نشست. چند بار وقتي اتوبوس به راه افتاده بود او را در اتوبوس دیده بودم .

 گفتم روزم را خوب شروع کنم.  صندليهاي آخر خالي بود .ته اتوبوس رفتم و نشستم. او مرا دید و سلام گفت:« من هم سلام و احوال پرسي کردم و جایم را تغییر دادم و روبرویش نشستم. دوباره سفر درون شهري آغاز شده بود و پیرزن باز مرا به عنوان هم صحبت انتخاب کرد.

 شاید پیش خودش گفته بود این هم صحبت  خوبیست ،نیاز به تعریف دوباره خیلي چیزها نیست و  ميشود با او روزهاي جلوتري از زندگي ام را مرور کنم .

راستش من هم بدم نمی آمد در این بازبیني خاطرات همراهش شوم .

چشمانش را ریزکرد و چروک زیر آن بیشتر در هم فرو رفت و چند چین عمیق هم در پیشاني اش ظاهر شد. بعد از چند دقیقه در حالي که یک ریز حرف میزد، چین ها باز شدند و نگاه ملتمسانه اما شادش را در نگاهم گره زد. در گفتن عجله داشت و نگران بود که من در کدام ایستگاه پیاده خواهم شد. هنوز روح زندگي در وجودش  ميدرخشید. از چیزي  ميترسید ،شاید چیزي مثل تنهایي. آنقدر اصرار به صمیمي بودن داشت  و بلند حرف مي زد که براي یک لحظه شک مي کردي که با او آشنا نباشی ،انگار با او همزاد پنداري  ميکردم.

 اینبار من شروع به صحبت کردم. در مورد هرچه پیش مي آمد حرف زدم.  با صداي بلندمان مسافرهاي داخل اتوبوس  برميگشتند ، نگاهي اعتراض آمیز مي انداختند ، حق داشتند اول صبح بود.

  ميدانستم چقدر شاکي هستند خودم همیشه اگر کسي توي اتوبوس بلند حرف میزد ، دلم  ميخواست لهش کنم،از طرفي هم نمي خواستم صحبت را قطع کنم .

آرام صحبت مي کردم. دیگر به ای ستگاههاي آخر رسیده بودم. پرسید که مسیر هر روزم همین خط است و وقتي شنید که چه ساعتي سوار  ميشوم ، براي فردا قرار گذاشت. بعد از آن قرارها پیاپي و دنباله دار شد .

دو ماهي ست که هر روز ساعت ۷ صبح در ایستگاه او را مي بینم و تا محل کارم با هم در اتوبوس همراهیم . گاهي هم عصرها دیدار تازه  ميکنیم. دوستان خوبي شدیم و تقریباً صبح ها به امید دیدار او بیرون  ميروم. پیرزن دیگر یک ریز حرف  نميزند، فرصتي هم براي من  ميگذارد.  تازگيها  وقتهایي هم پیش مي آید که در سکوت هر دو بیرون را نگاه مي کنیم. از احساس بودنش، لذت مي برم . او را  نميدانم....

 او حرف هایش را براي مسیري که مي رویم قسمت  ميکند و گاهي هم براي فردا  ميگذارد.  این روزها کمتر پاچه ي کسي را  ميگیرم،شاید نتیجه ی هم صحبتی با پیرزن همدل باشد....

نظر بدهید 12  بازدیدها
برچسب ها
مهرک اخص

موارد مرتبط

نظر شما

ماهنامه فرهنگی ، هنری ، اجتماعی ذهن آویز با تلاش جمعی از فرهیختگان و صاحبنظران جامعه در صدد است تا با رویکرد سلامت محور به مسائل جامعه بپردازد. این ماهنامه ، 28 ام هر ماه به صورت تمام الکترونیک از طریق وبگاه www.zehnavizonline.ir با مجوز رسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر می شود.خوشحالیم قدمی هرچند کوچک برای سلامت جامعه بر می داریم.

ذهن آویز

 

ما از کوکی ها برای بهبود وب سایت استفاده می کنیم. برای مشاهده اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به سیاست کوکی ها. من در سایت از کوکی ها استفاده می کنم. قبول کردن